غم.....
دلم لبريز از حرفهاي نگفته است...
ولي چيزي براي به زبان آوردن نيست...
دلم غم دارد ...و اينگار سخت پريشان است...
نمي پرسم كه دردش چيست
...
نمي دانم چرا آسمان اين شهر با وجود خورشيد سخت تاريك است...
شايد براي عده اي اين یک مصيبت است...
اما براي من خسته رسيدن به انتها يك غنيمت است...
آرام بايد از كنار حقيقت بگذرم...
اينجا احترام حقيقت شكسته است...
در كوچه و خيابان هاي سياه اين شهر...
تا هميشه حرمت صداقت شكسته است...
ديگر نمي توان گذاشت و رفت...
اينجا براي هميشه انسانيت مرده است...
امروز من به تلخي يك زيتون نارس است...
ولي مي دانم كه فردايم از زهر تلخ تر است...
...
بايد همين جا در نهايت درماندگي و بدون هيچ انگيزه اي براي ماندن مرد...
ولي ميدانم...
فردا مرا با تمام جمعيت شهر رياكاران يكجا محاكمه مي كنند...
امروز من به تلخي يك زيتون نارس است...ولي مي دانم كه فردايم از زهر تلخ تر است...
و اين است سير نزولي زندگي من...
...
سعي نكن كمكم كني...مي ترسم ترا هم به قهقرا ببرم...
دعا مي كنم ...با تمام وجود...
و از خالق آسمان خواهم خواست...كه تو خوشبخت زندگي كني...
...ولي تو مرا با دروغگويان اين شهر محاكمه نكن...
تو برو ...به اين اميد كه به روشنايي برسي...



ترس ازمرگ بیش ازخودمرگ ترسناک است.



