تبليغاتX
پسر جهنمی

پسر جهنمی

قبرستـــــــــــــــــــان متروکه

غم.....

دلم لبريز از حرفهاي نگفته است...

ولي چيزي براي به زبان آوردن نيست...

دلم غم دارد ...و اينگار سخت پريشان است...

نمي پرسم كه دردش چيست

...

نمي دانم چرا آسمان اين شهر با وجود خورشيد سخت تاريك است...

شايد براي عده اي اين یک مصيبت است...

اما براي من خسته رسيدن به انتها يك غنيمت است...

آرام بايد از كنار حقيقت بگذرم...

اينجا احترام حقيقت شكسته است...

در كوچه و خيابان هاي سياه اين شهر...

تا هميشه حرمت صداقت شكسته است...

ديگر نمي توان گذاشت و رفت...

اينجا براي هميشه انسانيت مرده است...

امروز من به تلخي يك زيتون نارس است...

ولي مي دانم كه فردايم از زهر تلخ تر است...

...

بايد همين جا در نهايت درماندگي و بدون هيچ انگيزه اي براي ماندن مرد...

ولي ميدانم...

فردا مرا با تمام جمعيت شهر رياكاران يكجا محاكمه مي كنند...

امروز من به تلخي يك زيتون نارس است...ولي مي دانم كه فردايم از زهر تلخ تر است...

و اين است سير نزولي زندگي من...

...

سعي نكن كمكم كني...مي ترسم ترا هم به قهقرا ببرم...

دعا مي كنم ...با تمام وجود...

و از خالق آسمان خواهم خواست...كه تو خوشبخت زندگي كني...

...ولي تو مرا با دروغگويان اين شهر محاكمه نكن...

تو برو ...به اين اميد كه به روشنايي برسي...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:33  توسط MOSMOS  | 

من جهنمي ام؟؟؟؟؟

۱.
بعد از آن همه گناه حالا  مرده بودم و براي هيچ كدام از سؤال هايشان پاسخي نداشتم. گرفتار يك چهار ديواري تنگ كه اولين تجربه ام بود، مثل همه آدم ها. دوباره مي پرسند و من چيزي جز درخواست برگشتن در پاسخ شان ندارم. شك ندارم كه مرده ام و بعد از آن همه گناه، يك راست مي روم بيخ جهنم. حرارت شعله ها را احساس مي كنم، پس فرقي نمي كند جوابشان را بدهم يا نه. من جهنمي ام.
۲.
به ساعتم نگاه مي كنم، هنوز چند دقيقه اي وقت هست. استكان چاي را سر مي كشم. لباس هايم را مي پوشم. به گناهاني كه مرتكب شده ام فكر مي كنم و بيرون مي روم.
          View Full Size Image            

                                         من گناهكارم من گناهكارم من گناهكارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:40  توسط MOSMOS  | 

سکوتی که هرگز شکسته نشد....

خسته ام از همه کس و هیچکس... از همه چیز و هیچ چیز

بغضی است هر چه رهایش می کنم نمی رود...

گویی که نشستن در فقسه سینه ام عادت روزانه اش شده!!

یک دنیا حرف برای گفتن دارم

اما هیچ حرفی برای زدن ندارم... دارم خفه می شوم

به پشت سرم نگاه می کنم... تنها نیستم

آنان دوستند یا دشمن؟ دیوانه می شوم... علاجی نیست!!

سکوتی که هرگز شکسته نشد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:45  توسط MOSMOS  | 

دل کنده از دنیا

دل کنده از دنیا

خسته از کوره راه های تردید...آینه ای لبریز از درد...

آرزوهای بر باد رفته، تنهایم بگذارید...

هیچ چیز تسکینم نمی دهد.

تنهایی و خاموشی...خاموشی و تنهایی...

طلوعی نیست تا غروبی سرانجامش باشد...

حتی با حس گرمایی سوزان، سردی تنم تمام نمی شود...

فریادها، تردیدها، تلاش های بی سرانجام و دلهره ها

عذابم ندهید...

لحظه هایم تمام می شود و شاید آسوده شوم...

دیگر هیچ چیز تسکینم نمی دهد...

حتی آفتاب با همه روشنایی اش دردهایم را کور نمی کند...

اما انگار غروب داغم را تازه می کند...

سخنی نمی شنوم...شاید سخنانم هم شنیده نشود...

و هر لحظه سکوتم فریاد می زند...

من خودم نیستم...شاید خود را نمی یابم...

گم شده ام....

حقیقتم را پیدا کن...

دیگر هیچ گاه تسکین نمی یابم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:45  توسط MOSMOS  | 

مرگ من=دوزخ

نوبت مرگ من است

مرگ نعره زنان آمده است

مشت میکوبد بر در و مرا می طلبد

از پس سالهایی که گذشت

از پس حادثه ها

از پس خوب و بد زندگیم آمده است

آه ای مرگ ! تو ای مژده ی آزادی من

اینهمه خشم تو چیست ؟

از چه اینگونه به لب کف داری ؟

از چه در چشم شطی خون داری ؟

آه ای مرگ تو مزدور زمین !

به کدامین پاداش میکنی تیمارش

می نهی عمر گرانمایه خود در راهش

بگذرم وقت جدل نیست

زمان ناچیز است

نوبت مرگ من است

ولی این ناله وفریاد تو مرگ

اینهمه زشتی و آن چهره ی پر ننگ تو چنگ نزند بر دل من

ذره ی واهمه ای در دل من نندازد آنچه که میشنوم

مشت بر در مزن ای یار قدیم

خوب بنگر تو مرا

آشنا می یابیم

سالهایی ست که من با تو ندیمم ای مرگ

پنجه در پنجه تو میفشارم هر شب

تو کهن یار منی

تو شرابی ، تلخی

لیک بر این تن رنجور رهایی بخشی

پیمانه بده بده بنوشم

ای مرگ تو را حلقه به گوشم

تو مرا میبری آنسوی گمان

سرزمینی که در آن بوی خدا می آید

سرزمینی که در آن شعر دهان می زیبد

و خدا عشق به پیمانه هر رهگذری میریزد

با اینهمه امشب تو دگر گونه ای ای دوست

غمگین و فسرده و حزینی ای دوست

امشب که مرا بال دهی و برهانی

امشب که مرا پیش خدایم برسانی

امشب که مرا مجلس بزم است

پس چیست سبب یار که در کام تو زهر است ؟

تو چه میگویی ؟ غمت بهر من است ؟!!!

چه غمی ؟!!!

شادترینم اینک

که به دیدار خدا نزدیکم

تو چه میگویی مرگ

من بدانجا نروم ؟؟؟

حرف بیهوده مزن یاوه مگو

گر به آنجا نروم پس به کجا خواهم رفت ؟

تو چه گفتی ؟

تو چه گفتی ؟

وای بر من

دوزخ !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:36  توسط MOSMOS  | 

از دیوانگی خوشحالم !!!!!!

 

Artist: CRADLE OF FILTH
Album: Damnation And A Day
Year: 2003
Title: Babalon A.D. So Glad For The Madness

 

I bled on a pivotal stretch
Like a clockwork Christ
Bears sore stigmata, bored

And as I threw Job, I drove
Myself to a martyred wretch
To see if I drew pity
Or pretty litanies from the Lord

So the plot sickened
With the coming of days
Ill millennia thickened
With the claret I sprayed
And though they saw red
I left a dirty white stain
A splintered know in the grain
On Eden's marital aid

So glad for the madness

I walked the walls naked to the moon
In Sodom and Babylon
And through rich whores and corridors
Of the Vatican
I led a sordid Borgia on

I read the Urilia text
So that mortals wormed
As livebait for the dead

And as I broke hope, I choked
Another pope with manna peel
Dictating to DeSade
In the dark entrails of the Bastille
And as he wrote, I smote
A royal blow to the heads of France
And in the sheen of guillotines
I saw others, fallen, dance

I was an incurable
Necromantic old fool
A phagadaena that crawled
Drooling over the past
A rabid wolf in shawl
A razor's edge to the rule
That the stars overall
Were never destined to last

So glad for the madness

I furnaced dreams, a poet, for of sleep
Turning sermons with the smell
On Witchfinder fingers
Where bad memories lingered
Burning, as when Dante
Was freed to map Hell

I sired schemes and the means
To catch sight of the seams
And the vagaries inbetween...

And midst the lips and the curls
Of this cunt of a world
In glimpses I would see
A nymph with eyes for me

Eyes of fire that set all life aflame
Lights that surpassed art
In sight, that no intense device of pain
Could prise their secrets from my heart

I knew not her name
Though her kiss was the same
Without a whisper of shame
As either Virtue or Sin's
And pressed to Her curve
I felt my destiny swerve
From damnation reserved
To a permanent grin...

So glad for the madness

 

 

بابیلن (A.D)

 

از قسمت های مهم و اساسی وجودم خون ریزی کردم

مثل یک مسیح خودکار

جراحت ها و جای میخ های بدن یک عوضی

همین طور که خلاف و زدوبند میکنم , رانندگی می کردم

خودم رو به یک قربانی بدبخت و بیچاره تبدیل کردم

( مخصوص پیامبران که خودشون رو مثل آدم های

گدا و پیرمرد های ژولیده پولیده در میارن)

تا ببینم میتوانم ترحم کسی را به خودم جلب کنم یا نه

( حیونکی ها خیلی عقده محبت داشتن)

یا نیایشهای زیبایی از طرف خداوند

( به مسخره )

بنابراین نقطه ی زخم شده در روحم با گذشت روزها بدوبدتر شد

به اندازه حکومت هزار ساله ی مسیح کلفت شد

با شراب قرمزی که من پاشیدم

و آنها قرمز دیدند

یک لکه ی سفید کثیف را به جا گذاشتم

ذره ای دانش( فهم) در دانه ای

در باره ی قانون ازدواج در عدن

 

از دیوانگی خوشحالم

 

دیوارها را تا ماه عریان بالا رفتم

در سودم و بابیلن

و از میان دالان های واتیکان یک بورگیای کثیف را راهنمایی کردم

و راه را نشانش دادم

( این سه خط از لیریکز پر از پیام پنهانی هست و تو کلیپ هم طریقه بیان و خنده ی دنی و صورت وحشت زده اون دختر فاحشه گویای همه چیز هست)

متن اوریلا را خواندم

پس لاشه ی مردگان کرم میگذارد

به عنوان طعمه ای زنده برای مردگان

همین که امیدم را از دست میدهم بغض گلویم را می فشارد

یک پاپ دیگه با تحفه ای از بهشت

دیسید را دیکته میکند

( قدرت دو رگه کردن صدای دنی کامأآ اینجا مشهوده)

در دالان های تاریک زندان باستیل

و همین که مینوشت , من شکنجه می دادم

وزشی سلطنتی به سران فرانسه

در درخشش گیوتینها

دیدم دیگران را , افتاده , در حال رقص

 

از دیوانگی خوشحالم

 

من هیچ وقت درمان نمیشم

ای احمق پیر

ای واگادانیا که خزیدی

گذشته را تف کردی

گرگ وحشی , پوشیده

لبه ی تیز قانون

اون ستاره های دنباله دار

هیچ وقت به سرانجام نرسیدند

از دیوانگی خوشحالم

رویاهایم را سوزاندم , یک شعر برای خواب

موعظه های بودار در حال تغییر

بر سر انگشتان جادوگریاب

خاطرات بدی ادامه پیدا میکنند

میسوخت همچون دانته

که آزاد شده تا نقشه ی جهنم را بکشد

صاحب طرح ها و وسایلی شدم

تا تصویری از داغ زخم ها را به دست آورم

و بوالهوسی در این بین .......

و بین لبها و پیچ و خمهای

این دنیای کثیف

در نگاه های گذرای من

یک پری با چشمانی برای من

چشمانی از آتش که همه ی زندگی را تبدیل به شعله ای میکند

نورهایی که فراتر از هنر میروند

اثری از ابراز درد شدیدی دیده نمیشود

میتونستم اسرارشان را از قلبم بیرون بکشم

اسمش را نمیدانستم

گرچه بوسه هایش مثل همیشه بود

بدون نجواهای شرم آلود

چه واقعیت و چه گناه

و به او فشرده میشدم

احساس کردم که سرنوشتم تغییر مسیر داده

از لعنتی حفظ شده

تا نیشخندی دايمی

 

از دیوانگی خوشحالم

از دیوانگی خوشحالم

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 0:51  توسط MOSMOS  | 

مادر..........

مادر ای لفظ هستی در تمام لحظات زندگی, که از پس ثانیه ها می گذرد و هر لحظه تو را برایم پر مفهوم و شیرین تر می سازد.تو را یاد می کنم چون در قلبم هستی و تو را می سرایم چون در فکرم هستی, قلب و فکرم چه می توان یاد کرد جز آنکس که مرا هستی بخشیدی.تو گل باغ بوستان خاطراتم و فرشته دریاچه آرزوهایم هستی و تو ای آن کس که هستی و چیزی نمی توان گفت جز آنکس که تو هستی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 20:49  توسط MOSMOS  | 

لیلی!زندگی کن.....

ليلي! زندگي كن

ليلي قصه اش را دوباره خواند براي هزارمين بار و مثل هر بار ليلي قصه باز هم مرد.

ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.

خدا گفت: هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد. ليلي! قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد. ليلي به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست. لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد.چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش بر گشت.

این بار اما نه به قصد مردن.که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده گمنام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:11  توسط MOSMOS  | 

سنگ قبر من...

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود              اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود           تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود             چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
    بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت             عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود 
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت            دري كه باز نمي شد نشسته بود

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 16:41  توسط MOSMOS  | 

دل........

نمی دونم که قلم دیگه با من را نمی یاد                                                                     

 

   یا دلم تنها شده چشمام همش بارون می یاد                      

 

  

              دل تنها مثل شبنم هی می باره                                                                                              

 

            هی می خونه که شاید بیاد دو باره                                

 

 

                   یه ستاره تا همه فصل های سرد بشن بهاره                                                           

 

  یه فرشته که همیشه توی آسمون می مونه                  

 

   ولی امشب بی قراره داره از بارون میخونه                

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1:16  توسط MOSMOS  | 

ادمک

ادمک اخر دنیاست بخند

ادمک مرگ همین جاست بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کردشوخی کاغذی ماست بخند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 1:14  توسط MOSMOS  | 

مرگ

    ترس ازمرگ بیش ازخودمرگ ترسناک  است.

                      (پابلیلیوس سیروس)

 مرگ به خودی خودچیزمهمی نیست.امامیترسیم که چه خواهیم شدوبه کجاخواهیم رفت.

(جان درای دن)

اوکه به انتظارمرگ نشسته بدبخت است.امابدبختترازاوکسی است که ازمرگ میترسد.

                                        (ژولیوس ویلهم زینک گرف)

 مزه زندگی به خاطروجودمرگ ازبین نمیرود.

همانطورکه خنده ماازجدی بودن زندگی نمیکاهد.(جرج برناردشاو)

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:50  توسط MOSMOS  | 

تمنا کردم

TinyPic image
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:14  توسط MOSMOS  | 

دل کندن

وقتی نبودی حتی بهار را از یاد بردم!
نه نگاه بنفشه ها ی باغچه دلم را گرم کرد،

نه آن دو قمری که در پس پنجره انتظارم ، فردایشان را با هم
تقسیم کردند!

هیچ چیز ندیدم جز نبودنت!

هیچ چیز نخواندم جز خاطراتت!

گفته بودی از ماندن به خواندن می رسیم.

گفته بودی از این همه جاده به شدن می رسیم.

گفته بودی حجم سبز بهار می شویم در زمستان.

گفته بودی لالایی ستاره ها را می توانیم از نو بخوانیم.

گفته بودی دیگر نه دستهایم سرد می شود نه نگاهم بارانی!

دیگر به یاد نمی آورم چه گفته بودی تنها...

گفته بودی باید بمانیم!

می خواهم چشمهایم را به روی همه دنیا ببندم.

آنوقت یک دل سیر به تو بیندیشم.

به آن همه سر مستی عطر باران.

به آن همه ترانه که با گیسوی آفتاب رنگشان زدیم.

به آن همه آرزو که با نگاه سیرابشان کردیم.

به آن همه چشم گذاشتن های من و پنهان شدن های تو.

به آن همه گشتن من و نبودن تو.

به آن همه آمدن تو و نبودن من.

به آن همه ساختن من و ویران کردن تو.

به آن همه از نو شدن تو و کهنه ماندن من.

به آن همه لبخند من و شیطنت تو.

به آن همه تمنای دستهایمان که هنوز هم اشتیاق بودنمان را می
خواهد.

راستی تو میدانی چه شده است که دیگر باران بوی همیشگی را ندارد؟

هی باران می آید اما....

نمی دانم چرا نمی بینم.

کاش باز باران را می دیدم!

آنوقت شاید می توانستم از دانه هایش پیراهنی ببافم به آن همه اندازه سبکی خیالت!

آنوقت شاید باور می کردم ، از نودنم می ترسی!

آنوقت شاید نمی گفتم دوری!

آنوقت شاید نمی خواستم که باور دوست داشتن را به آن همه چشمهایم یاد بدهی!

آنوقت شاید اینهمه بهانه گیر نمی شدم.

آنوقت شاید تو هم اینهمه گم نمی شدی!

آنوقت من مجبور نبودم آنهمه واژه را در بند بکشم تا...

من از بین تمامی کلمات متولد شده و نشده به آن همه شنیدن نامم دل خوش کرده ام!

باور کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:36  توسط MOSMOS  | 

فضای ظلمانی

«پیرامون خویش ، در هر جا که می روم ، به هر جا که

 

می چرخم و هر جا که می نگرم ، عذابهایی تازه و عذاب

 

کشانی تازه می بینم . در فضای ظلمانی ، تگرگ درشت و

 

آب کثیف و برف فرو می بارد و زمینی که این همه را

 

به خود می پذیرد، سخت گند آلود است»

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:30  توسط MOSMOS  | 

جهنمی شدی آدم

 

مرا صدا بزن آقا ! سکوت را بشکن

 

وقفل پنجره ی روبروت را بشکن

 

ترک ترک شده ام ، هی سراب می بینم

 

تو چشمه ای ، عطش دشت لوت را بشکن

 

(د ـ فا ـ رـ می ـ د ـ رـ می ـ فا ـ د ـ فا ـ رـ می) دیگرـ

 

سکوت کن و غرور فلوت را بشکن

 

چقدر داد زدی : « وقنا عذاب النار »

 

جهنمی شدی آدم ، قنوت را بشکن !

 

ومن که واژه تنیدم غزل  شدم ، امشب ـ

 

دژ قدیمی ی این عنکبوت را بشکن

 

بیا و پنجره ی روبروت را بشکن

 

مرا صدا بزن آقا ! سکوت را بشکن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:29  توسط MOSMOS  | 

خوشبختی=دیوانگی

خوشبختی

خوشبختی با ما انسانها فاصله زيادی دارد حتی انسانهايی که خودشون رو نوک کوه های

 

 خوشبختی می بينن در ژرف ترين نقاط دره های تظاهر هستند.

 

خوشبخترين ادم ها ديونه ها هستند.......ای کاش که من يک ديوانه بودم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:52  توسط MOSMOS  | 

ملاقات باشیطان

دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان, بساطش راپهن کرده بود؛ فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند, هیاهو می کردند وهول می زدندو بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور, حرص,  دروغ  وخیانت, جاه طلبی وقدرت .هر کسی چیزی میخرید ودر ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند.وبعضی پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند وبعضی آزادگیشان را.

شیطان می خندید ودهانش بوی جهنم می داد.حالم را به هم می زد,دلم می خواست تمام نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند , موذیانه خندیدو گفت :من کاری با کسی ندارم, فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام وارام نجوا می کنم,نه قیل وقال میکنم ونه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد,میبینی ادمها خودشان دوره من جمع شده اند .

جوابش را ندادم . انوقت سرش را نزدیک اورد و گفت : البته تو با اینها فرق میکنی تو زیرکی ومومن . زیرکی وایمان ادم رانجات می دهد . انها ساده اند وگرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند .

از شیطان بدم می امد اما حرفهایش شیرین بود .گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه به جعبه ای افتادکه لا به لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان ان را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم:بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم. توی ان اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتادو غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم  , نبود . فهمیدم ان را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

تمام راه دویدم, تمام راه لعنتش کردم , تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم, عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم . شیطان اما نبود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 18:30  توسط MOSMOS  | 

شیطان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:49  توسط MOSMOS  | 

عشق و جهنم

درويشی قصه زير را تعريف می کرد:
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است.
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
.

       

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:42  توسط MOSMOS  | 

عزرائيل باز هم مي آيد

عزرائيل باز هم مي آيد

به زودی جهنمی به عظمت جهنم پرپا می کنم 

 تا همه از دیدنش لذت ببرند

پس تا امید آن روز .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:17  توسط MOSMOS  | 

آخرت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:15  توسط MOSMOS  | 

دردبی کسی

آنجا که همجنس باز و قصاب بر سرتقسیم لاشه ای  ....

... خنجر بر گلوی هم فرو می کنند

من خسته و بی کس .....

جنازه ی خود را بر دوش دارم و در پی گورستانی میگردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:0  توسط MOSMOS  | 

قاصدک مرگ!!!!!!

وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!!

حصرت زندگی پوچت

ثروتی که با زره زره وجودت

و عزتی که با قطره قطره آبرویت

جمع کرده بودی به ناگاه برایت بی مفهوم و بی ارزش میشود

 وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! 

وحشت وجودت را فرا میگیرد

ترس تمام اندامت را می لرزاند

و عزرائیل جانت را چنان میگیرد که گویی هرگز زاده نشده ای

وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!!

بدان که آسوده شدی از تمام زشتی ها

بدان که فارغ شدی از جهنمی بد تر هزار کرور آتش

بدان که تو دیگر زخم عشق و فریاد درد را تجربه نخواهی کرد

و با تمام وجودت درک میکنی ؛ که چه زیبا است مرگ

وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!!

 بدان که تو دیگر مردی

"عزرائیل"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:44  توسط MOSMOS  | 

قاصدک مرگ!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:43  توسط MOSMOS  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:23  توسط MOSMOS  |