غم.....دلم لبريز از حرفهاي نگفته است... ولي چيزي براي به زبان آوردن نيست... دلم غم دارد ...و اينگار سخت پريشان است... نمي پرسم كه دردش چيست ... نمي دانم چرا آسمان اين شهر با وجود خورشيد سخت تاريك است... شايد براي عده اي اين یک مصيبت است... اما براي من خسته رسيدن به انتها يك غنيمت است... آرام بايد از كنار حقيقت بگذرم... اينجا احترام حقيقت شكسته است... در كوچه و خيابان هاي سياه اين شهر... تا هميشه حرمت صداقت شكسته است... ديگر نمي توان گذاشت و رفت... اينجا براي هميشه انسانيت مرده است... امروز من به تلخي يك زيتون نارس است... ولي مي دانم كه فردايم از زهر تلخ تر است... ... بايد همين جا در نهايت درماندگي و بدون هيچ انگيزه اي براي ماندن مرد... ولي ميدانم... فردا مرا با تمام جمعيت شهر رياكاران يكجا محاكمه مي كنند... امروز من به تلخي يك زيتون نارس است...ولي مي دانم كه فردايم از زهر تلخ تر است... و اين است سير نزولي زندگي من... ... سعي نكن كمكم كني...مي ترسم ترا هم به قهقرا ببرم... دعا مي كنم ...با تمام وجود... و از خالق آسمان خواهم خواست...كه تو خوشبخت زندگي كني... ...ولي تو مرا با دروغگويان اين شهر محاكمه نكن... تو برو ...به اين اميد كه به روشنايي برسي... |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر 1387 1:33 - | | من جهنمي ام؟؟؟؟؟۱. بعد از آن همه گناه حالا مرده بودم و براي هيچ كدام از سؤال هايشان پاسخي نداشتم. گرفتار يك چهار ديواري تنگ كه اولين تجربه ام بود، مثل همه آدم ها. دوباره مي پرسند و من چيزي جز درخواست برگشتن در پاسخ شان ندارم. شك ندارم كه مرده ام و بعد از آن همه گناه، يك راست مي روم بيخ جهنم. حرارت شعله ها را احساس مي كنم، پس فرقي نمي كند جوابشان را بدهم يا نه. من جهنمي ام. ۲. به ساعتم نگاه مي كنم، هنوز چند دقيقه اي وقت هست. استكان چاي را سر مي كشم. لباس هايم را مي پوشم. به گناهاني كه مرتكب شده ام فكر مي كنم و بيرون مي روم.
من گناهكارم من گناهكارم من گناهكارم |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : پنجشنبه سی ام خرداد 1387 23:40 - | | سکوتی که هرگز شکسته نشد....خسته ام از همه کس و هیچکس... از همه چیز و هیچ چیز |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 1:45 - | | دل کنده از دنیادل کنده از دنیا خسته از کوره راه های تردید...آینه ای لبریز از درد... آرزوهای بر باد رفته، تنهایم بگذارید... هیچ چیز تسکینم نمی دهد. تنهایی و خاموشی...خاموشی و تنهایی... طلوعی نیست تا غروبی سرانجامش باشد... حتی با حس گرمایی سوزان، سردی تنم تمام نمی شود... فریادها، تردیدها، تلاش های بی سرانجام و دلهره ها عذابم ندهید... لحظه هایم تمام می شود و شاید آسوده شوم... دیگر هیچ چیز تسکینم نمی دهد... حتی آفتاب با همه روشنایی اش دردهایم را کور نمی کند... اما انگار غروب داغم را تازه می کند... سخنی نمی شنوم...شاید سخنانم هم شنیده نشود... و هر لحظه سکوتم فریاد می زند... من خودم نیستم...شاید خود را نمی یابم... گم شده ام.... حقیقتم را پیدا کن... دیگر هیچ گاه تسکین نمی یابم. |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 22:45 - | | مرگ من=دوزخ
|+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین 1387 21:36 - | | از دیوانگی خوشحالم !!!!!!Artist: CRADLE OF FILTH
I bled on a pivotal stretch
بابیلن (A.D)
از قسمت های مهم و اساسی وجودم خون ریزی کردم مثل یک مسیح خودکار جراحت ها و جای میخ های بدن یک عوضی همین طور که خلاف و زدوبند میکنم , رانندگی می کردم خودم رو به یک قربانی بدبخت و بیچاره تبدیل کردم ( مخصوص پیامبران که خودشون رو مثل آدم های گدا و پیرمرد های ژولیده پولیده در میارن) تا ببینم میتوانم ترحم کسی را به خودم جلب کنم یا نه ( حیونکی ها خیلی عقده محبت داشتن) یا نیایشهای زیبایی از طرف خداوند ( به مسخره ) بنابراین نقطه ی زخم شده در روحم با گذشت روزها بدوبدتر شد به اندازه حکومت هزار ساله ی مسیح کلفت شد با شراب قرمزی که من پاشیدم و آنها قرمز دیدند یک لکه ی سفید کثیف را به جا گذاشتم ذره ای دانش( فهم) در دانه ای در باره ی قانون ازدواج در عدن
از دیوانگی خوشحالم
دیوارها را تا ماه عریان بالا رفتم در سودم و بابیلن و از میان دالان های واتیکان یک بورگیای کثیف را راهنمایی کردم و راه را نشانش دادم ( این سه خط از لیریکز پر از پیام پنهانی هست و تو کلیپ هم طریقه بیان و خنده ی دنی و صورت وحشت زده اون دختر فاحشه گویای همه چیز هست) متن اوریلا را خواندم پس لاشه ی مردگان کرم میگذارد به عنوان طعمه ای زنده برای مردگان همین که امیدم را از دست میدهم بغض گلویم را می فشارد یک پاپ دیگه با تحفه ای از بهشت دیسید را دیکته میکند ( قدرت دو رگه کردن صدای دنی کامأآ اینجا مشهوده) در دالان های تاریک زندان باستیل و همین که مینوشت , من شکنجه می دادم وزشی سلطنتی به سران فرانسه در درخشش گیوتینها دیدم دیگران را , افتاده , در حال رقص
از دیوانگی خوشحالم
من هیچ وقت درمان نمیشم ای احمق پیر ای واگادانیا که خزیدی گذشته را تف کردی گرگ وحشی , پوشیده لبه ی تیز قانون اون ستاره های دنباله دار هیچ وقت به سرانجام نرسیدند از دیوانگی خوشحالم رویاهایم را سوزاندم , یک شعر برای خواب موعظه های بودار در حال تغییر بر سر انگشتان جادوگریاب خاطرات بدی ادامه پیدا میکنند میسوخت همچون دانته که آزاد شده تا نقشه ی جهنم را بکشد صاحب طرح ها و وسایلی شدم تا تصویری از داغ زخم ها را به دست آورم و بوالهوسی در این بین ....... و بین لبها و پیچ و خمهای این دنیای کثیف در نگاه های گذرای من یک پری با چشمانی برای من چشمانی از آتش که همه ی زندگی را تبدیل به شعله ای میکند نورهایی که فراتر از هنر میروند اثری از ابراز درد شدیدی دیده نمیشود میتونستم اسرارشان را از قلبم بیرون بکشم اسمش را نمیدانستم گرچه بوسه هایش مثل همیشه بود بدون نجواهای شرم آلود چه واقعیت و چه گناه و به او فشرده میشدم احساس کردم که سرنوشتم تغییر مسیر داده از لعنتی حفظ شده تا نیشخندی دايمی
از دیوانگی خوشحالم از دیوانگی خوشحالم |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : جمعه دوم شهریور 1386 0:51 - | | مادر..........مادر ای لفظ هستی در تمام لحظات زندگی, که از پس ثانیه ها می گذرد و هر لحظه تو را برایم پر مفهوم و شیرین تر می سازد.تو را یاد می کنم چون در قلبم هستی و تو را می سرایم چون در فکرم هستی, قلب و فکرم چه می توان یاد کرد جز آنکس که مرا هستی بخشیدی.تو گل باغ بوستان خاطراتم و فرشته دریاچه آرزوهایم هستی و تو ای آن کس که هستی و چیزی نمی توان گفت جز آنکس که تو هستی. |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : یکشنبه هفتم مرداد 1386 20:49 - | | لیلی!زندگی کن.....
ليلي قصه اش را دوباره خواند براي هزارمين بار و مثل هر بار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود. خدا گفت: هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد. ليلي! قصه ات را عوض كن. ليلي اما مي ترسيد. ليلي به مردن عادت داشت. تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود. خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد. لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست. لیلی! زندگی کن. اگر لیلی بمیرد.چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟ لیلی! قصه ات را دوباره بنویس. لیلی به قصه اش بر گشت. این بار اما نه به قصد مردن.که به قصد زندگی. و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده گمنام. |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : چهارشنبه بیستم تیر 1386 12:11 - | | سنگ قبر من...
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : جمعه هجدهم خرداد 1386 16:41 - | | دل........
نمی دونم که قلم دیگه با من را نمی یاد یا دلم تنها شده چشمام همش بارون می یاد
دل تنها مثل شبنم هی می باره هی می خونه که شاید بیاد دو باره
یه ستاره تا همه فصل های سرد بشن بهاره یه فرشته که همیشه توی آسمون می مونه
ولی امشب بی قراره داره از بارون میخونه |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : جمعه هجدهم خرداد 1386 1:16 - | | ادمکادمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همین جاست بخند ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطی که تو را عاشق کردشوخی کاغذی ماست بخند |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : جمعه هجدهم خرداد 1386 1:14 - | | مرگ
(پابلیلیوس سیروس) مرگ به خودی خودچیزمهمی نیست.امامیترسیم که چه خواهیم شدوبه کجاخواهیم رفت. (جان درای دن) اوکه به انتظارمرگ نشسته بدبخت است.امابدبختترازاوکسی است که ازمرگ میترسد. (ژولیوس ویلهم زینک گرف) مزه زندگی به خاطروجودمرگ ازبین نمیرود. همانطورکه خنده ماازجدی بودن زندگی نمیکاهد.(جرج برناردشاو) |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : جمعه هجدهم خرداد 1386 0:50 - | | دل کندنوقتی نبودی حتی بهار را از یاد بردم! نه آن دو قمری که در پس پنجره انتظارم ، فردایشان را با هم هیچ چیز ندیدم جز نبودنت! هیچ چیز نخواندم جز خاطراتت! گفته بودی از ماندن به خواندن می رسیم. گفته بودی از این همه جاده به شدن می رسیم. گفته بودی حجم سبز بهار می شویم در زمستان. گفته بودی لالایی ستاره ها را می توانیم از نو بخوانیم. گفته بودی دیگر نه دستهایم سرد می شود نه نگاهم بارانی! دیگر به یاد نمی آورم چه گفته بودی تنها... گفته بودی باید بمانیم! می خواهم چشمهایم را به روی همه دنیا ببندم. آنوقت یک دل سیر به تو بیندیشم. به آن همه سر مستی عطر باران. به آن همه ترانه که با گیسوی آفتاب رنگشان زدیم. به آن همه آرزو که با نگاه سیرابشان کردیم. به آن همه چشم گذاشتن های من و پنهان شدن های تو. به آن همه گشتن من و نبودن تو. به آن همه آمدن تو و نبودن من. به آن همه ساختن من و ویران کردن تو. به آن همه از نو شدن تو و کهنه ماندن من. به آن همه لبخند من و شیطنت تو. به آن همه تمنای دستهایمان که هنوز هم اشتیاق بودنمان را می راستی تو میدانی چه شده است که دیگر باران بوی همیشگی را ندارد؟ هی باران می آید اما.... نمی دانم چرا نمی بینم. کاش باز باران را می دیدم! آنوقت شاید می توانستم از دانه هایش پیراهنی ببافم به آن همه اندازه سبکی خیالت! آنوقت شاید باور می کردم ، از نودنم می ترسی! آنوقت شاید نمی گفتم دوری! آنوقت شاید نمی خواستم که باور دوست داشتن را به آن همه چشمهایم یاد بدهی! آنوقت شاید اینهمه بهانه گیر نمی شدم. آنوقت شاید تو هم اینهمه گم نمی شدی! آنوقت من مجبور نبودم آنهمه واژه را در بند بکشم تا... من از بین تمامی کلمات متولد شده و نشده به آن همه شنیدن نامم دل خوش کرده ام! باور کن! |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 10:36 - | | فضای ظلمانی«پیرامون خویش ، در هر جا که می روم ، به هر جا که می چرخم و هر جا که می نگرم ، عذابهایی تازه و عذاب کشانی تازه می بینم . در فضای ظلمانی ، تگرگ درشت و آب کثیف و برف فرو می بارد و زمینی که این همه را به خود می پذیرد، سخت گند آلود است» |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 0:30 - | | جهنمی شدی آدم مرا صدا بزن آقا ! سکوت را بشکن وقفل پنجره ی روبروت را بشکن ترک ترک شده ام ، هی سراب می بینم تو چشمه ای ، عطش دشت لوت را بشکن (د ـ فا ـ رـ می ـ د ـ رـ می ـ فا ـ د ـ فا ـ رـ می) دیگرـ سکوت کن و غرور فلوت را بشکن چقدر داد زدی : « وقنا عذاب النار » جهنمی شدی آدم ، قنوت را بشکن ! ومن که واژه تنیدم غزل شدم ، امشب ـ دژ قدیمی ی این عنکبوت را بشکن بیا و پنجره ی روبروت را بشکن مرا صدا بزن آقا ! سکوت را بشکن
|+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 0:29 - | | خوشبختی=دیوانگیخوشبختی خوشبختی با ما انسانها فاصله زيادی دارد حتی انسانهايی که خودشون رو نوک کوه های
خوشبختی می بينن در ژرف ترين نقاط دره های تظاهر هستند. خوشبخترين ادم ها ديونه ها هستند.......ای کاش که من يک ديوانه بودم |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : شنبه هجدهم فروردین 1386 23:52 - | | ملاقات باشیطاندیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان, بساطش راپهن کرده بود؛ فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند, هیاهو می کردند وهول می زدندو بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور, حرص, دروغ وخیانت, جاه طلبی وقدرت .هر کسی چیزی میخرید ودر ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند.وبعضی پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند وبعضی آزادگیشان را. شیطان می خندید ودهانش بوی جهنم می داد.حالم را به هم می زد,دلم می خواست تمام نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند , موذیانه خندیدو گفت :من کاری با کسی ندارم, فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام وارام نجوا می کنم,نه قیل وقال میکنم ونه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد,میبینی ادمها خودشان دوره من جمع شده اند . جوابش را ندادم . انوقت سرش را نزدیک اورد و گفت : البته تو با اینها فرق میکنی تو زیرکی ومومن . زیرکی وایمان ادم رانجات می دهد . انها ساده اند وگرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم می امد اما حرفهایش شیرین بود .گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه به جعبه ای افتادکه لا به لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان ان را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم:بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم. توی ان اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتادو غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم , نبود . فهمیدم ان را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه دویدم, تمام راه لعنتش کردم , تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم, عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم . شیطان اما نبود |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : یکشنبه پنجم فروردین 1386 18:30 - | | عشق و جهنمدرويشی قصه زير را تعريف می کرد:
|+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1385 21:42 - | | عزرائيل باز هم مي آيدعزرائيل باز هم مي آيد به زودی جهنمی به عظمت جهنم پرپا می کنم تا همه از دیدنش لذت ببرند پس تا امید آن روز ..... |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1385 21:17 - | | دردبی کسیآنجا که همجنس باز و قصاب بر سرتقسیم لاشه ای .... ... خنجر بر گلوی هم فرو می کنند من خسته و بی کس ..... جنازه ی خود را بر دوش دارم و در پی گورستانی میگردم |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1385 21:0 - | | قاصدک مرگ!!!!!!وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! حصرت زندگی پوچت ثروتی که با زره زره وجودت و عزتی که با قطره قطره آبرویت جمع کرده بودی به ناگاه برایت بی مفهوم و بی ارزش میشود وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! وحشت وجودت را فرا میگیرد ترس تمام اندامت را می لرزاند و عزرائیل جانت را چنان میگیرد که گویی هرگز زاده نشده ای وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! بدان که آسوده شدی از تمام زشتی ها بدان که فارغ شدی از جهنمی بد تر هزار کرور آتش بدان که تو دیگر زخم عشق و فریاد درد را تجربه نخواهی کرد و با تمام وجودت درک میکنی ؛ که چه زیبا است مرگ
وقتی که مرگ به سراغت می آید !!!!!! بدان که تو دیگر مردی "عزرائیل" |+| نگارنده : MOSMOS در تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1385 20:44 - | | |



ترس ازمرگ بیش ازخودمرگ ترسناک است.



